شمع‌های سوزان

شمع‌های سوزان

هادی اکبری، دهم ج پسران

۱۸ میزان ۱۳۹۸

85 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

شب که کارم تمام می‌شود می‌خوابم و به امید آن‌که فردا مکتب بیایم چشم‌هایم را می‌بندم!
صبح هم چشمانم مثل برق کابل است که معلوم نیست چه وقت باز خواهد شد و برای چند دقیقه باز خواهد ماند ولی بلاخره ساعت شش و یا هم شش و نیم بیدار می‌شوم و بعد از یک سری کارهای روزمره، بیگم را به پشت انداخته و با گله‌ی عظیم ‌از دانش‌آموزان مکتب می‌پیوندم که همه می‌آیند تا در مکتب حاضری بدهند و بروند و مطمینم اگر وزیر معارف امتحان را از بین می‌برد فقط در ساعت هفت و بیست که حاضری گرفته می‌شود دانش‌آموز در مکتب خواهد بود و در بقیه ساعت‌ها فقط چوکی‌های خالی اند و شمع‌های سوزان ‌که می‌سوزند و پروانه‌ای نیست که از سوختن آن استفاده کند. خوب خلاصه این دیدگاه من است و هر روز مکتب آمدن‌ را یک امر کاملا مضحک و یک شوخی سیاسی می‌دانستم و می‌پنداشتم این فقط برای این است که مردم تنبل بار نیایند. وگر نه چه لازم است این همه درس‌های اضافی و خارج از زندگی بخوانیم.

در ‌کوچه‌ی مکتب که می‌رسم عقیده‌هایم کم کم تغیر می‌کند. مثلا با دیدن گاردهای مکتب که تلاشی می‌کنند و به دقت بیگ دانش‌آموزان را جستجومی‌کند تا چیزی غیرقانونی در آن نباشد، شک می‌کنم و دچار تردید می‌شوم. داخل مکتب که می‌شوم استاد نظم‌ نیز همین طور به دقت کارت‌های دانش‌آموزان را چک می‌کنند و به نظم آنها را وا می‌دارند. مردم افریقا برای گنج شان چنین نظم و امنیتی را نمی گرفتند خیلی مشکوک می‌زند مثل این می‌ماند که گاندی را در مکتب  نگه می‌دارند و یا هم ماندلا را، یا هم یوسف گم‌گشته‌ی کنعان را.
در صنف که داخل می‌شوم تعدادی از دانش‌آموزان نشسته‌اند یا در حال نوشتن‌اند و یا هم با یک دیگر حرف می‌زنند. به همه سلام می‌کنم و دست می‌دهم. چه جالب است همه لبخند بر لب دارند و کلماتی محترمانه استفاده می‌کنند. شک من به یقین تبدیل می‌شود که حتما در مکتب خبرهایی است که من از آن بی‌خبرم و دیگران از من آنرا پنهان می‌کنند. از هر کس که می‌پرسم هم جوابی دریافت نمی‌کنم و می‌گویند: هیچ خبری خاصی نیست‌.
این خبرهای که برای دیگران خاص نیستند، برای من جنجالی شده است. کم کم دارد مرا اذیت می‌کند و در دلم ‌شور می‌زند. تا اینکه تقویم را می‌بینم و می‌فهمم که سیزده‌ی میزان در راه است و قرار است این روز یک نمونه‌ی کاملی از انسان را که می‌سوزد  و با موی سپید تا دیگران را به کمال برساند را تجلیل کنیم. چه جالب است که چنین خبری خوبی را تقویم به من گوش‌زد می‌کند. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که این‌طور باشد. از یاد بردن چنین چیزی مثل قضا کردن نماز است که عذر اش به مسجد رفتن باشد. معلم؛ کسی که با خشم تباشیرش را بر روی تخته می‌کشد و با مهربانی قلمش را بالای پارچه می‌نهد تا نتیجه‌ی یک سال درسش را ببیند و گاهی با چشم پر اشک نمره می‌نویسد و گاهی هم با شوق، یک آفرینی هم در بالای پارچه‌ی خطاطی می‌کند تا دانش‌آموزش را تشویق کند. چه زیباست که از این قسم انسان‌های پیامبر مانند هنوز هم در جامعه وجود دارند و تلاش می‌کنند تا هر چه بیشتر و بهتر نسل آینده را تربیت و آموزش دهند. درس شان نسیم بهاراست که با وزش دمادم خود موجب رویش گل باغ هستی‌ست. سلام بر غنچه‌ی نو شگفته‌ی باغ ایمان که امروز محفلی را برای‌شان آراسته‌ایم تا معنویت و حقیقت را ترسیم بخشیم و در راه قرب الهی گام بر داریم. به امید آن که به یادگار بمانید و به روزگار بپایید.
روز این انسانان پیامبر مانند و دلسوزانی جهانی مبارک!

 


نظر شما چیست؟