نقاشی ماهرانه

نقاشی ماهرانه

نرگس احمدی، نهم الف دختران

۲۵ میزان ۱۳۹۸

800 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

آرام و لطيف قُطي رنگ‌ها را به‌ روي بَنَرها مي‌پاشم و به شكل موج دريا در مي‌آورم. با بُرسِ بزرگ سطح وسيعي از پهناهاي زمين مي‌كشم و روي آن كره‌ي خاكي، آدمك‌هايي با مفكوره‌هاي متفاوت در مي‌آورم. با سبزترينِ‌ رنگ‌ها درختاني به بلنداي آسمان ترسيم مي‌كنم كه آشيانه‌ي خوبي براي پرندگان مهاجر بيش نخواهد بود.كمي بالاتر روي امواج دريا سايه‌باني به غولي كوه‌ها مجسم مي‌كنم كه پناه‌گاه خوبي براي «خورشيد» نوراني‌ترين چراغ كائنات به روي زمين در شب و مهتاب در روز است.
نگاهي به سفيدي ابرهاي نرم پشم مانند مي‌كنم كه چه زيباست تصور برف و باراني كه منشأ زيبايي‌اش از آنِ همين ابرهاست و كمي آن‌سوتَر آسياب‌هاي بادي را نقش مي‌اندازم كه با رقصيدن بادها از آن طرف كوه از ميان صخره‌ها شادمانه از راه مي‌رسند و به يك جهت در حركت مي‌آيند. در ميانه‌هاي آسمان پرندگاني را به چشم مي‌زنم كه با بال‌هاي كوچك شان ده‌ها برابر فواصل دور و نزديك را براي اهداف محال شان طي مي‌كنند و در ميان كوچه‌هاي خاكي خانه‌هايي در اوج فقر، اما در عين صميميت،كمي دورتر خانه‌هايي به زيبايي كاخ‌ها، اما در اوج نگون‌بختي نقش مي‌بندم كه با اين حال مردمك‌هاي اين محلات نيز از هم مجزا گشته‌ اند. با وجود مشتركات زياد… چقدر دشوار است اين آدمك ها را به يك رنگ در آوردن وقتي كه هزار رنگ اند.
در اين تصوير كوچك اما دنيايي بزرگ مفهومي را دريافتم كه به معني زيستن مي مانَد، چه زيباست هنگامي كه موج دريا با شدت به صخره يي برخورد مي كند كه حتا باعث لرزش آن سنگ غول آسا نيز نمي گردد چه برسد كه نابودش كند!
اگر سالها بگذرد و اين موج همواره به صخره اثابت كند باز هم تأثيري بر تخريب حال اين سنگ را نخواهد داشت…
اينجا هست كه مي تواني قابل اعتمادترين شخص را در خودت بيابي!!!
و چه زيباست هنگامي كه به دنيايي كوچك به ظريفي اين كاغذ سفيد مفهوم زندگي را نقش بدهم اما خود نفشي در درون جامعه ي رنگينم پيدا نتوانم.
تصوير من كه يك نقاشي بيش نبود از طرز زندگي مردم صحبت مي كند كه هيچ گونه حركتي در آن ديده نمي شود، فقط آدم ها به سبك هاي متفاوت در كنار هم به صورت ثابت ايستاده اند!
همانطور كه رسامي ام را به گونه هاي مختلف شكل مي دادم، در ذهنم زندگي خود را به شكل خط سفيدي تجسم كردم كه هيچ پاياني درونش معلوم نيست و كدام نقطه ي سياهي در ته آن ديده نمي شود…
چه زيباست غرق در دنياي كودكي خودت باشي و زندگي را خوشايند ببيني اما أمان از روزي كه بزرگ شدم و دنيا پيش چشمانم كوچك، خوار، حقير و بي ارزش شد…
هرچه زمان ميگذشت من به تماشاي اين تصوير كه انگار درحال نابودي بود ساعت ها وقت مي گذاشتم تا بتوانم شايد مثل دفعه ي اولي كه آنرا ترسيم كردم بكنم اما تلاش هاي من بي فايده تَر از آني بود كه فردي بخواهد موي سرش را كه دو روز قبل تراشيده برگرداند!
مثل زماني مي ماند كه بزرگ شده ام و هر چه بيشتر رشد كنم بيشتر مسؤوليت زندگي بر دوشم خواهد بود و اينجاست كه مي فهمم در زندگي من از صنعت تشبيه به كار رفته، مثل پرنده يي بال شكسته مي مانم كه در حال تلاش براي پرواز هست اما هر چه به خود تكاني وارد مي كند تا اين پَر ها برايش كمك كنند اما نتيجه يي ندارد!
ساده بگويم؛ نقاش ماهري به اندازه ي خدا نيستم كه جهاني به زيبايي او در بياورم، و نقاشي هم نيستم كه امواج دريا را از سوي شرق به طرف غرب هدايت كنم تا ناخواسته به جزيره ي دور افتاده يي به نام زندگي برسانم. كه موجوداتي را فرصت دهم تا از آن مفهوم زندگي به سبك درست استفاده كنند،
حالا كه چه؟، خدا اين همه را نقاشي كرده و داستاني به طويلي يك تقدير براي مان نوشته و آنرا دو دستي تقديم ما كرده اما هرچه زمان در حال گذر است و صفحات اين داستان رو به پاياني ما ناخواسته خودمان را فراموش كرده ايم!!!
نه آنكه نخواهيم اما بشود، نه!
ما اين همه تغيرات را با افكار مثبت و منفي خودمان تغير داده ايم و من امده ام تا نقاشي باشم براي ادامه تغير اين راه درون تصوير…
من خود مؤلف كتاب زندگي ام هستم پس طوري خواهم نوشت كه حوصله ام از آن سر نرود!
و خود نقاشي كه نقش زندگي آش را مي تواند در درست ترين جاي ممكن واگذارد تا قسمي كه نيكي و بدّي همچون رشته يي به هم پيوند نخورند و جداشدني باشند!!!
بهترين امنيت در زندگي ” إيمان” هست.
پس آنگونه به توانايى ام إيمان خواهم داشت كه حتا نقش هايم را به شكل سه بُعدي آش در بياورم كه آدمك هاي درون تصويرم فرصت بر اين داشته باشند كه تحركي از خود نشان داده و از قدرتمند ترين سلاح  در زندگي كه ” شكيبايي” هست استفاده كنند و بتوانند هنرمند واقعي باشند كه طبيعت خدارا دستكاري كرده اند اما به شيوه ي درست!!!!
زندگي سخت نيست،
زندگي تلخ هم نيست،
زندگي همچون نت هاي موسيقي بالا و پايين دارد…
گاهي آرام و دلنواز،
گاهي سخت و خشن،
گاهي شاد و رقص آور،
گاهي پُر از غم…
زندگي را بايد احساس كرد!!!!
براي باور به وجود اين احساس نقش اصلي خودمان را ميان نقاب هاي رنگين بايد پيدا كرد…
و حالا نقاشي من رو به اتمام هست، به گونه يي از زيبايي درونش راضي هستم كه مي توان برايش زندگي هديه كرد تا زميني دگر باشد در رقابت با زمين فعلي!!!

 


نظر شما چیست؟