سوژه‌ی جدید

سوژه‌ی جدید

۱۶ عقرب ۱۳۹۵

342 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

در میان نوشته های از جنس سوژه های جدیدم پریدی ناخواسته ادامه ات دادم و از اول کاغذ سفید تا آخر کاغذ خطی شده سیاه، سفید و قرمز کشاندمت. گاهی لباست را سرخ و گلابی کشیدم و گاهی هم موهایت را سیاه قلم زدم، هر باری که قلم می کشیدم موهایت سیاه تر می شد و ابروانت کشیده تر. و آنجایی که قلمم در توصیفت یاری نمی کرد ابرهای سفید درست می کردم. زیر پاهایت ابر بودند. در آسمان نوشته هایم بودی. لحظه که قلمم رنگ تمام کرد باران نام نهادمت و اگر بلندای خطوط شکسته و خم گردید نامت را آرام و بی پروا باد نوشتم و احساست کردم. هر باری که نوشته ام متراکم تر شد، میدانی که برف نام نهادمت. خنده هایت را که بر سفیدی کاغذ رخ می زدم درست مثل پاکی های بود که خداوند در خلقت زیبنده ترین و بهترین مخلوقش عنایت داشته است.
به لالایی های مادرانه و به گهواره که هنگام گریه کردن در آغوش متحرکش آرام می گرفتی قسم؛ از این لالایی تر نمی شوی. داستان های تو، و قصه بهار شدنت لالایی های اند که هرگز در نبودشان خوابم نمی برد. کمر نوشته هایم را خم کردی. مثل کودکی که از تاریکی می ترسد و به خورشید می گوید: فردا دوباره برگرد. من از تاریکی نبودنت به خورشید و تابندگی بودنت پناه میبرم. نقش تو در نوشته هایم زیاد اند. رد پاهایت بی اثر نیستند. نگاه قشنگت میان نوشته هایم ایست کرده است. چشم به چشم شدن با تو یعنی برگشتن به متن پر از نمادهای که از تو ساخته شده اند. قالب های که هر کدام فریاد می کنند تو را در درون خویش نهفته اند. این احساسم را قبلا در نوشته ای به نام حضور تو زیباترین لحظات من نوشته ام. نسبت به تو متردد نمی گردم، به نوشته هایم بر می گردم و آنجا متوجه می شوم که تو را با یک تعهد جانانه در آمیخته ام. در درون این متن ها من و تو دو پیمان صادقانه می شویم. به هم گره می خوریم و گسسته نمی شویم. تو در این متن یا آن متن همان هستی، حقیقت واضح.
درست نمی دانم اما، صدایی،  احساسی و طراوتی استی که تو را از هر متنی می خوانم. از قطرات باران می گیرمت، از میان آهنگ ها، از میان درس، از میان طبیعت، حتی از میان گریه ها  و فریاد ها حس تو به من دست می دهد. احساس می کنم تو را از گذشته های دور با خودم آورده ام، هر کجایی که می شد احساست را برچسپ زده ام، میان آسمان، میان ورق های از جنس ماندگاری، میان نوشته های از جنس سوژه های جدید. احساس می کنم چقدر من به تو نزدیکم، تو اتفاق وابسته به یک لحظه از زندگی من نیستی، بلکه تو تجربۀ هر لحظه ای زندگی منی. با تو به پیش می روم  و با تو می خندم و با تو به نوشتن آغاز می کنم، از اول سوژه های جدیدم تا آخر می کشانمت. در تک تک واژه های طبیعت، واژه های زندگی و واژه های از جنس سلام کردن، عشق ورزیدن و تبسم کردن می توانم تو را بیابم. و اینگونه می شود که هرگز از تو دور نیستم، اینگونه است که تعهد می شویم، نگاه می شویم، احساس می شویم، عشق می شویم و گاهی نسبت به هم خیره می شویم، گاهی نسبت به هم عاشق، گاهی نسبت به هم نزدیک و برای هم فراوان و گهگاهی هم دست نیافتنی! مگر می شود به چنین زیستن اعتراف نکرد. تو را در قطرات باران دیدم، در نور خورشید که بر من فرود آمدی، بر من جاری شدی، کلامم و نوشته ام را به خودت پیوند زدی و از کلامم خودت را پرت کردی بیرون، رسالتم همین است.
تا وقتی که نوشته ها، احساسات و درکی از جنس ماندگاری است تو هستی. فراوان وبی انتها……..
عنوانی که اگر با تعهد برایش بنویسی تا هرگز، هیچ وقت و هیچ کجای ناتمام بودن، ادامه پیدا می کند. عنوانی که تا انتهای خاطره های خوب، نگاه های پاک، اشک های صادقانه، دعاها و عبادت های ماندگار ادامه پیدا می کند. عنوانی که میان کاغذ های سفید در می آمیزد و رنگی می کند هر احساسی را و سرچشمه می شود هر آهنگی را. زیبایی که در ریتم و آواز آمیخته می شود. آن وقت شب ها تاریک نیستند، بدی می میرد و رنگ ها درخشان می شوند. رنگ سیاه هم زیبایی می آفریند. عنوانی که آفریننده را با زیبایی یکجا می آفریند. همه چیز خواستنی.
مثل آن می ماند که پاهایت را در آب قاش ده ما شسته باشی و با پاهای خیست که کفشی در پا نداشتی روی نوشته هایم آرام قدم زده ای. آمده ای ببینی من کجایم، با نوشته هایم چنین کرده ای. کلمه ای را به آن سمت و نقطه ای را به آن طرف، جای کلمات و کامه ها، سیمی کولن ها را تغییر داده ای. اینها همه اثرات آمدنت های توست. تو همچنان با رنگ ها، زندگی، متن ها، آهنگ ها در می آمیزی. من اینگونه شاهد آمد و شد های تو بوده ام. هستم و خواهم بود. من همچنان با کلماتم نقاشی ات کنم. و این یعنی که می خواهمت.

 


نظر شما چیست؟