هرگزتسلیم نشوید

هرگزتسلیم نشوید

حلیمه فیاضی، هفتم الف دختران

۸ سرطان ۱۳۹۸

171 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

 

آفتاب مثل روزهای دیگر غروب می کرد و روز هم مثل روزهای دیگر در حال تمام شدن بود. هوا کم کم می خواست تا روشنی اش را به تاریکی شب هدیه دهد. من هم منتظر بودم تا ستاره ها که بهترین دوستان و همراز من بودند از پشت ابرها بیرون آیند و روشنی شان را به ما هدیه دهند.

شب شد. بعد از خوردن غذا به اتاقم رفتم تا با ستاره ها حرف بزنم. پشت پنجره نشسته بودم و به ستا ره ها نگاه می کردم آنها با من حرف می زدند؛ ولی هرچه سعی می کردم نمی توانستم حرف های آنها را بفهمم. خوب هرچی بود گذشت و من رفتم تا بخوابم نیمه های شب بود که احساس کردم کسی مرا صدا می زند و می گوید ما منتظریم.

همه جای اتاق را دیدم؛ اما کسی را پیدا نکردم که با من حرف بزند. دوباره صدایی به گوشم رسید که می گفت به اسمان نگاه کن!

وقتی به آسمان نگاه می‌کردم دیدم که ستاره ها با من حرف می زند. باورم نمی شد دوباره گفتند ما منتظریم من گفتم برای چه؟ گفتند مگر تو نمی خواستی ستاره شوی من گفتم البته که می خواستم. حال هم می خواهم. گفتند: خوب مشکل چیست؟ گفتم مگر انسان می تواند ستاره شود. گفتند اگر هنوز هم می خواهی چشمانت را ببند! من چشمانم را بستم وقتی دوباره چشمانم را باز کردم دیدم روی آسمان کنار ابر ها و ستاره ها نشسته ام. ساعت ها با هم حرف زدیم با آنها بازی کردم و هرچه را که می خواستم هنگام ستاره شدن انجام دهم انجام دادم. یک دفعه دیدم که هوا کم کم داشت روشن می شد. با ستاره ها خدا حافظی کردم و به زمین برگشتم و می خواهم بگویم که: هیج آرزو در جهان نیست که برآورده کردن آن مشکل باشد. وهیچ قدرتی نمی تواند انسان را از رسیدن به اهداف او منصرف سازد حتی اگر آن قدرت بزرگترین قدرت دنیا باشد. پس همیشه برای آن چیزی که می خواهید مبارزه کنید و هرگز تسلیم نشوید!

 


نظر شما چیست؟