گوهر گران‌بهای هستی

گوهر گران‌بهای هستی

مرضیه احمدی

۱۸ میزان ۱۳۹۸

158 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

معلم گران‌بهاترین گوهر هستی‌ست. جای‌گاه معلم در جامعه‌ی انسانی والاست و نقش او در ایجاد تحول و تغییرات مثبت ستودنی‌ست. معلمی شغل مقدس و اما پرمسوولیت است. بر اساس مسوولیت سنگینی که دارد، کار او را با کار پیامبران یکی می‌دانند. پیامبران پیام الهی را، به ما می‌رسانند و معلمان با الهام از کار پیامبران پیام تجربه‌ی انسانی را با محک زدن بر وادی وسیع سخن و کلمه به ما تلطیف می‌کند. واژه‌های که از زبان معلم بر ساختمان جمله‌های شیرین زندگی چیده می‌شود ما را به برج آگاهی و تماشای منظره‌ی دانایی و زندگی انسانی امیدوارتر می‌کند. معلم در واقع ستیغ قدرت تفکر انسانی را نشان می‌دهد که از قالب میلیون‌ها جمله و هزاران کتاب طلوع کرده و در ساختمان واژه‌ی شیرین به نام “معلم” جا خوش کرده‌است. ما برای تعریف واحد معلم نمی‌توانیم در حد چند جمله‌ی واحد به رضایت برسیم. معلم را فقط می‌توان معلم یادکرد و بس! همان‌طوری که نمی‌توان در تعریف واحد معلم به تفاهم و رضایت برسیم، به همان میزان معلم برتر نیز برای تکمیل کردن ساختار توصیفی‌اش ما را به چالش بزرگ می‌کشاند. معلم تمام توصیف و خصوصیاتش را با نامش یدک می‌کشد. آری، معلم را نمی‌توان در جدول رده‌بندی به ساده، تنبل، زحمت‌کش یا برتر تقسیم کرد. معلم، معلم است؛ مهم نیست این اسم در اول صفحه‌ی رده‌بندی باشد یا در وسط و یا هم آخر آن. اما کسی‌که می‌خواهد معلم باشد، مهم است که چه اندازه “معلم” است. آیا می‌دانیم صفت معلمی با چه وسعت فکری و صیقل اندیشه‌ها کامل می‌شود، یا صرف از بدِ روزگار برای به‌دست آوردن یک لقمه نان وارد صنف‌های درسی شده‌است. ما نمی‌توانیم نسبت شرایط زندگی معلم را در رهگذر تفکر و اندیشه، در گذر زمان صرف برای نمردن بسنجیم. معلم اگر گرسنه باشد، هرچند به معلم بودن عشق بورزد، نمی‌تواند معلم شود. معلم اگر از لباس شیک و صفای دانش‌آموزش حسرت یک لباس نو و جدید برای فرزندش را پیدا کند، نمی‌تواند معلم باشد. معلمی که با حس خوش‌بختی دور باشد، نمی‌تواند معلم باشد. او صرف می‌تواند نمادی از یک آدمی که برای زندگی بخور و نمیر تقلا می‌کند، باشد. چنین آدمی به مجسمه‌ای می‌ماند که جلو تخته‌ی خوش‌بختی دانش‌آموزانش را گرفته که فقط می‌شود با تغییر وضعیت و مرمت‌کاری زندگی او، بر تخته‌ی آویخته بر صنف، آینده‌ی درخشان و خوشبختی را برای دانش‌آموزان نقاشی کرد.

با توجه به صفت یادشده از معلم، نمی‌توان با شگردهایی، مثل برنامه‌ی منظم، پابند بودن به اصول اداری، مهربان بودن با دانش‌آموز توضیح ساده و قابل یادگیریِ مفاهیم، ارایه‌ی راه‌حل مناسب برای مشکلات اداری و نظیر این‌ها محدود کرد. معلم جمعی از نگاه‌ها، کارکردها و راه‌بردهای اندیشه‌ی انسانی‌ست که پیام زندگی انسانی را واضح، ساده، کاربردی و راه‌بردی می‌کند. معلم کسی‌ست که تقلایی برای ماندن را از دل دانش‌آموزانش پاک کرده، راهی برای عبور از چالش‌های طبیعی زندگی را نشان می‌دهد. معلم انگیزه‌ای خلق می‌کند که دانش‌آموزی برای دیدن مسیر درست با چشمان خواب‌آلود، وارد آن مسیر نشود. معلم بودن را معنابخش می‌نماید و به دانش‌آموزانش می‌فهماند که گاهی رفتن رسیدن و گاهی رفتن صرف رفتن است. معلم به دانش‌آموزانش یاد می‌دهد که ایستایی و مغفول بودن از تحولات در دنیا به مفعول بودن و صرف مزدوری در حد بخور و نمیر ختم می‌شود. معلم به دانش‌آموزانش گوش‌زد می‌کند که رویای انسانی به حدی می‌تواند دست‌یافتنی باشد که حالا می‌توان به زندگی در سیاره‌های دیگر نیز باید فکر کرد.

با تمام این گفته‌ها معلمی کار ساده است. می‌شود معلم را در لباس ساده و دل لبریز از امید تصور کرد. می‌شود معلم را به مجسمه‌سازی تشبیه کرد که زیر سقف دو یا سه متری صنف درسی به بلندای آرزوهای تک تک از دانش‌آموزانش قامت امید و خوش‌بختی را تا به آسمان می‌تراشد. معلم را می‌توان معماری دانست که از ساختمان‌های ظریف و شلوغ شهرهای بزرگ جهان گذشته و کاخ آبی رویاهای یک ملت را در سیاره‌ی دیگر بنا کرده‌ و همراه با دانش‌آموزانش آن را تکمیل می‌کند .و معلم، این گوهرگران‌بها را می‌توان صرف معلم گفت و بس!


نظر شما چیست؟