من چه می‌خواهم؟ شهر رویایی من کجاست؟

من چه می‌خواهم؟ شهر رویایی من کجاست؟

حواگل سالار، ششم سواد حیاتی

۴ عقرب ۱۳۹۸

739 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

دیشب رفته بودم پاریس فکر کنم تازه شش سالم بود، نمیدانم کی‌ها بودند که دستانم را گرفته ‌بودند و من بالا بالا طرف برج ایفیل پرواز می‌کردم در حالی‌که دستانم در دستان ایشان بود؛ اما می‌دانم خیلی دوست‌داشتنی و مهربان بودند، خیلی دل‌سوز و غم‌‌خوار، البته این را لحظه‌یی فهمیدم که در آسمان بودم و ناگهان افتادم به زمین، دیدم که می‌گریستند و نوازشم می‌کردند، دیگر چشمانم در آن عالم بسته شد؛ اما در دنیای واقعی باز، ۱۱:۱۲ شب بود که این رویا مرا به ۲۲ سال قبل برد.

با آن هم ده سال از عمرم گذشته بود، آن چند سالی که باید در آغوش مهربان مادرم می‌گذشت، آن چند سالی که باید در بازی‌ها با هم‌سن‌وسالانم می‌گذشت (در اقوم سیا و خالی بازی)، آن سال‌هایی که باید پدرم دستانم را می‌گرفت و من مثل برج ایفل در پاریس بالا بالا پرواز کرده‌ می‌رفتم طرف دکان برای خریدن پفک و بیسکویت، آن سال‌هایی که باید در بازی‌های کودکانه شیرین‌ترین لحظات زندگی‌ام می‌گذشت و آن سال‌هایی که من باید برای رفتن به مکتب و آغاز یک دنیای جدید و متفاوت‌تر آماده می‌شدم؛ اما نشد و اما هیچ یک نبود. به جای همه‌ی این‌ها آن ده سال در تنور خانه و دیگ پختن برای اعضای خانواده گذشت، آن ده سال در دهقانی و چوپانی آن قریه‌ و دهکده گذشت، آن سال‌ها به جای آغوش گرم مادر در کوه‌های سرد و دشت‌های پر از خار گذشت.

و آن زمانی‌که من در اوج علاقمندی به رفتنِ مکتب داشتم به من گفتند تو اگر مکتب بروی، سرنوشت این همه کارها چی خواهد شد و چه کسی باید انجامش دهد.

از آن دیار کابل آمدیم، خوشحال بودم که شهر مشکلات و آشوب‌ها گذشت و رسیدم به شهر میلینیا، اما نه!

اینجا قالین بود، یخن دوزی بود، اینجا شهر من، شهر تو، شهر فرخنده و شهر بی بی گل بود.

اینجا بازهم زندگی را آغاز کرده و با قالین‌بافی ادامه دادیم، بعد از چند سالی در کابل که ما هم‌چنین مصروف قالین‌ بافی بودیم پدرم بخاطر دعوایی ایران رفت و ما ماندیم و همین شهر و همین غوغاها و قالین‌ها، بالاخره قالین‌باف شدیم، اگرچه من خوشحال بودم که به مکتب خواهم رفت اما برعکس‌ شد به خیاطی رفتم، و ده سال باقی دیگر عمرم به قالین‌بافی و خیاطی گذشت، روزها روزه گرفتم تا بتوانم بیشتر کار کنم و سهم درآمدم بیشتر شود، چاشت‌ها دیگران نشستند و من کار کردم، شب‌ها دیگران خوابیدند و من گریستم، دیگران زحمت درس خواندن کشیدند و من زحمت قالین‌ و کار را.

آری!

همین‌طور روزها گذشت و می‌گذشت؛ اما ما بودیم و همان شهر و همان مردم و هم‌چنان می‌دیدیم، می‌دیدیم مردمانی را که احساس می‌کردم هیچ فرقی با مردم کوفه ندارند، فقط زنده بودند و درگیر دنیای‌شان.

با خود می‌گفتم من همینم و همان خواهم بود، آنها همان هستند و همان خواهند بود، پس ما یعنی چی؟ انسان و انسانیت یعنی چی؟ ما انسان خلق شده‌ایم تا درگیر همین مسائل پوچ‌ و مزخرف اجتماعی باشیم ما فقط برای ازدواج کردن و تولید مثل کردن خلق شده‌ایم که این مردم این‌قدر درگیرند؟ درگیر این‌که وقتی مادر و پدری دخترش را به شوهر می‌دهد از خوشحالی پرواز می‌کند که بخت دخترم باز شده و این را مایع  خوش‌بختی و خوش‌شانسی شان می‌دانند و اما اگر خواست‌گار نمی‌آمد با خیلی نگرانی منتظر می‌ماندند که چی خواهد شد.

من نمی‌خواهم این چنین شهر را، این شهر پر آشوب و پر دغدغه را، که دغدغه‌ی همه چیز این‌جاست؛ دغدغه‌ی غذای چاشت و ناهار، دغدغه‌ی زنده ماندن، مردن، درس خواندن در خوف، رفتن به مکتب در ترس، در کورس و مکتب و کلپ انتحاری نشدن، کامیاب شدن در کنکوری که به اساس سهمیه‌بندی شده، راه‌یافتن در رشته‌ی دل‌خواه با همه گیرودارهای سیاسی، بعد از آن دریافت کردن وظیفه که فعلاً برای خیلی‌ها ناممکن شده‌است و این شهری که مادران و پدران ما نه شبی دارند و نه روزی تا این‌که دختران و پسران ویا نان‌آوران شان از مکتب  ویا از محل کار باز می‌گردند.

زمان من حالا هم‌ نگذشته، گذشته که با همه دردها و دل‌ ناخوشی‌هایش گذشت حالا می‌خواهم به شهری بروم و شهری بسازم که مردمش عاشق هم باشند، صبح‌گاهی که از خواب شیرین برخیزم مادر جانم بگوید: عزیزدلِ مادر راحت خوابیدی؟ و من دستانش را بوسیده و بگویم: آری! مادرِ عزیز و دوست‌داشتنی‌ام، پدرم مرا در آغوشش گرفته و با نوازش دست‌هایم بگوید: عزیزدلِ پدر صبحِ زیبایت بخیر و من صورتش را بوسیده و بگویم: پدرم!

ای یگانه امید و تکیه‌گاهم! عاقبت مان بخیر!

و بعد با یاد و ستایش خدای یگانه با همه اعضای خانواده‌ام صبحانه نوش جان کرده، بعد برادران و خواهران بزرگترم به سوی وظیفه و کوچکترها به سمت مکتب و درس‌های‌شان روانه شوند و در آخر هر هفته با همه اعضای خانواده به میله و گردش‌ و سیاحت کردن بدون فکر کردن درباره‌ی انتحاری و انفجاری برویم و از بودن یکدیگر مان در کنار هم لذت ببریم با لبخند‌های زیبا و امید دهنده.

شهری که مردمش از لحظات زندگی شان استفاده کنند، جوانان دنبال اهدافی باشند که خداوند برای شان تعیین کرده و خداوند دوست دارد. شهری که در تلویزیون‌هایش نه هالیوود باشد و نه بالیوود، و مردم از فیسبوک (رخ‌نامه) برای پست‌های انگیزشی استفاده کنند نه خبرهای ناراحت کننده و چت‌و پیام. و اما مردانش به خانم‌ها و دختران در ادارات، دفاتر، وزارت خانه‌ها، و جلسات، بازارها، کوچه‌ها فقط به چشم استفاده‌ی جنسی نبینند به عنوان انسان انسان عیناً مثل خود شان ببینند و فکر کنند؛ شهر علم و فرهنگ!

جای که در آن همین سواد حیاتی باشد اما مردمش با لحن طنز و توهین به صاحبان گاو نگویند که ببرید گوسفندان تان‌را به سواد حیاتی تا درس بخوانند، بل مردم دانا و با فرهنگی  باشند که این شاگردان را قهرمانان واقعی بدانند چون واقعاً قهرمان هستند.

من قهرمانم!

چون تسلیم نشده‌ام و نمی‌شوم، چون مبارزه می‌کنم، به سخنان منفی مردم توجه نمی‌کنم، به گذشته‌ام حسرت نمی‌خورم، بل در حال و برای آینده تلاش می‌کنم.

من قهرمانم چون فقط به اهدافم خیره می‌شوم و به اهدافم می‌اندیشم و به امید رئیس جمهور شدن تلاش می‌کنم!.

 

حواگل سالار، ششم سواد حیاتی

 


نظر شما چیست؟