مادرم کی می آید؟

مادرم کی می آید؟

ام البنین، دانش‌آموز هفتم الف

۲ سرطان ۱۳۹۸

125 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

دوباره یک صدای دیگر. پری از خواب بیدار شد و به طرف کلکین چوبی و کهنه دوید و به مسجدی خیره شد که سوخته بود و از آن دودی بلند شده بود. به یاد صورت مهربان مادرش افتاد و به اطراف اتاق نگاه کرد و یادش آمد که وقتی خواب بود مادرش صورتش را بوسیده بود و به طرف مسجد برای نماز رفته بود. او همان طور چند ساعت نشست ولی هر ساعت که می گذشت پری نیز نگران تر می شد. بالاخره از خانه بیرون شد. برف می بارید. پری بوت های رابری و کهنه ی خود را پوشید و به طرف مسجد رفت. دور و بر مسجد پولیس های زیادی جمع شده بوند. از یکی از آنها پرسید: مادرم را ندیده اید؟ پولیس با خشم جواب داد:‌ نه!

همه جا را گشت ولی مادرش نبود. دوید. وارد مسجد شد، همه از بین رفته بودند. دعا می کرد که مادرش بین آنها نباشد ولی ناگهان کفش رابری را دید که نصف آن سوخته بود. آن کفش، کفش مادرش بود. آنرا گرفت و در همان حال پولیس ها آمدند و پری را از آنجا دور کردند.

پری گریه کنان به طرف خانه رفت.

نزدیک بهار بود ولی برای پری همان زمستان سرد. دیگر پری به مکتب نمی رفت. نه اشکی در چشم داشت و نه آهی بر لب. مانند یک اسکلیت شده بود. شب ها خواب نمی رفت و به فکر مادرش بود. دلش برای لالایی هایی که شب ها مادرش می خواند تنگ شده بود. برای آن نوازش های گرم مادرانه.

صبح شده بود، آفتاب از پشت کوه ها شرمگین بیرون شد. ناراحت بود. اگر نبود چرا پشت ابر ها و کوه ها پنهان می شد تا کسی او را نبیند. از روی شگفتی، چرا روز های دیگر دوباره خودش را به نمایش می گذاشت تا اوضاع را تغییر بدهد.

پری هنوز ناراحت بود. آنروز بود که فهمید مادرش را چقدر دوست دارد.


نظر شما چیست؟