شیشه‌ی زمستان دلگیر شکست

شیشه‌ی زمستان دلگیر شکست

دیاناسهرابی، صنف هفتم الف دختران

۲۹ سرطان ۱۳۹۸

220 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

از خانه بیرون شدم. فاژه ای کشیدم و با خرسندی به شیشه‌ی بهارکه می‌خواست شکل بگیرد نگاه کردم، شکوفه های کوچک بعد از این همه مشکلات زمستان باز هم می توانستند ادامه دهند. شکوفه ها روز به روز بازتر و زیباتر می‌شدند. انگار روز به روز خنده روی لبان شان بیشتر از دیروز شکل می‌گرفت. چشمانم را به آسمان آبی باز کردم که نور طلایی آفتاب به چشمانم تابید. گویا آمدن بهار را خیر مقدم میگفت. باد ملایم بهاری که روز اول اش بود که از بند زمستان آزاد شده بود و می خواست تا می تواند دلتنگی هایش را بروز دهد. باد موهای مرا به رقص آورد و شکوفه ها را لمس و نوازش می کرد. شکوفه ها از خوشحالی در لباس شان نمی گنجیدند. غُچی ها روی شاخه در رفت و آمد بودند و با صدای خوشایند شان همه را به جشن بهار دعوت می کردند. رودی که از کنار درختان می‌گذشت برای ما هم هدیه داشت. هدیه اش یک سرود بهاری بود و متن شعر اش “شر شر” بود. از یک طرف باران اشک های خوشحالی اش سرازیر بود چون دیگر زمستان شکست و دیگر بهار غالب طبیعت ماست . رنگین کمان هفت رنگ ما را از بالا نگاه میکرد و به ما روحیه بیشتر می داد و مهتاب دیگر توان صبر نداشت می خواست زودتر شب تار فرا برسد تا به طبیعت سبز بنگرد چون دیر وقت بود به برف های هم رنگ خود می دید.

 

 


نظر شما چیست؟