گلولهها به رأی تبدیل شده اند
عادله عادل، صنف دوازدهم
انتخابات، پس از 24 سال جنگ و خونريزي، براي دورهي دوم برگزار ميشود. اين انتخابات براي من و امثال من كه در اين دوره واجد شرايط شدهايم، خيلي جالب و هيجانانگيز است. من در انتخابات گذشته چيزي بيشتر از 14 سال داشتم و نتوانستم كارت رأيدهي به دست آرم. اين بار رأي ميدهم تا در نوشتن تاريخ جديد كشورم نقش داشته باشم.
تاريخ كشور من جز قتل و خونريزي و آوارگي، حتي در سرزمين خود، چيز ديگري نبوده است. پدرم كه اكنون 56 سال عمر دارد، ميگويد كه در زندگي خود با كلمهي انتخابات و رأي آشنا نبوده است. پدرم از «پادشاه گردشي» ياد ميكند كه در آن امير و يا شاه جديدي ظهور كرده و امير و يا شاه قديم را با دار و دسته و تمام شأن و شوكتش نابود مي كرد. «پادشاهگردشي» وحشت داشت، شبيه كابوس كه همه از آن ميترسيدند. مردم از شاه حاضر هم ميترسيدند، اما پادشاهگردشي وحشتي ديگر داشت.
وقتي باسواد شدم و با تاريخ آشنا شدم، ديدم كه وحشت پدرم وحشتي موروثي بوده كه نسل به نسل از اجداد و نياكان خويش گرفته بودند. در تاريخ ديدم كه هيچ كسي وارد ارگ نشده كه از آنجا سالم بيرون رود: اميرعبدالرحمن با وحشتي غيرقابل تصور حكومت كرد و بعد با دستان پسرش زهر خورد و از دنيا رفت. اميرحبيبالله در عيش و عشرت به سر برد و با گلولهي پسرش جان داد. اميرامان الله با كشتن پدر بر تخت نشست و از دست آوارهاي ولگرد و گمنام فرار كرد و بعد هم در غربت جان داد. اميرحبيبالله كلكاني براي خدمت دين رسولالله وارد ارگ شد و چند ماه بعد با اعتماد بر قرآن در همان ارگ تيرباران شد. نادرخان با گلولهي يك جوان مكتبي از پا درآمد كه خودش نيز با 25 تن ديگر قطعه قطعه شد. ظاهرشاه با كودتاي پسرعمويش به تبعيد رفت و خود سردار نيز با تمام خانوادهاش در ارگ تيرباران شد. تركي با بالش شاگردش خفه شد و شاگردش نيز با گلولههاي سربازان روسي كه براي محافظتش آمده بودند، از قدرت افتيد. ببرككارمل با زور از كشور رانده شد و در حسرت جان داد. داكتر نجيبالله روي پايههاي برق آويزان شد و احمدشاه مسعود در انفجار مهيب بمب از بين رفت. ملا عمر نيز آوارهي كوه و صحرا است و معلوم نيست كه سرنوشتش چقدر متفاوت از ساير اريكهداران قدرت باشد.
من، دختري با بيست سال عمر، در دوران جنگ و دود و آتش و بدبختي به دنيا آمدم. تا خود را شناختم، جنگهاي داخلي مجاهدين را شاهد شدم و سكر و بمب ديدم. طالبان آمدند و من اولين خاطرهام از آمدن طالبان را با پناهبردن در زيرزميني خانهام ثبت كردم. داخل زيرزميني كه چيزي جز يك غار نبود، تاريك و نمناك بود . پدرم درست نزديك دروازه غار مي نشست تا مانع بيرون رفتن ما شود. در همان غار بود كه آن صداي وحشتناك را شنيدم. خاك داخل غار شد و من كنار پدرم بودم. پدرم به سرعت برخاست و گفت خير باشد. پرده را بالا گرفته و رفت و من هم چون ديگر دروازه باني نبود به دنبال پدرم راه افتادم. روي زمين، خصوصاً جاهايي كه سمنت بود، از خون سرخ شده بود و يك بار نگاه كردم كه پدرم پاره هاي گوشت را با دستانش جمع آوري مي كرد و در كنار جسدي كه پايينتنهاش به كلي وجود نداشت ميانداخت. اين جسد متعلق به يكي از نزديكان ما بود. اكنون فرزندان آن مرد، تجديد آن خاطرهي تلخ و تكاندهندهي زندگيم هستند.
ما آواره شديم و به پاكستان رفتيم. پدرم به خاطر دكان و خانه در كابل ماند. طالبان او را دستگير كردند و بعد از لت و كوب شديد و گرفتن مقدار هنگفت پول از زندان رها شد، اما تا هنوز جاي لت وكوب و زخمهاي آن دوران در پاهاي پدرم مشاهده ميشود.
من تا سن 14 سالگي قالينبافي ميكردم. سواد نداشتم. وقتي طالبان سقوط كردند با خانوادهام به وطن برگشتم و در همان سن وارد مكتب معرفت شدم و از صنف اول در برنامهي رشد سريع شروع كردم تا حالا كه به صنف دوازدهم رسيده ام.
من امسال پاي صندوق رأي ميايستم و با دستان خود ورقهي رأي را لمس ميكنم. جايي كه من در آنجا براي انتخاب رييس جمهور كشور خود رأي خواهم داد، دقيقاً جايي است كه روزي ميدان جنگ بود و دهها انسان در اين ميدان، براي اينكه قدرت را بگيرند و يا قدرت را حفظ كنند، به جان هم شليك ميكردند و يا مانند گرگ همديگر را ميدريدند.
من امروز نميتوانم هيجانم را پنهان كنم. چه كسي رييس جمهور ميشود، برايم معلوم نيست. اما من با رأي خود به حق شهروندي خود ميرسم. من هر شب پاي تلويزيون مينشينم و به اخبار گوش ميدهم و هر جريدهاي كه به دستم ميرسد، ميخوانم. با همصنفانم بحث ميكنم و برنامهها و شخصيت كانديدان را مرور ميكنم.
من تصميم ندارم رأي خود را با معيار جنسيت و يا قوم و زبان استفاده كنم. من يك انسانم. يك فرد. يك شهروند. ميخواهم از ميان كانديدان، كسي را انتخاب كنم كه پنج سال ديگر سرنوشتم را در دست خواهد داشت و من با او احساس شكست نكنم. كانديداي مورد حمايت من پيروز ميشود يا نه، نميدانم. من با رأي خود شهادت ميدهم كه او از همه بهتر است. وقتي انتخابات بگذرد، من رأي خود را به عنوان نشانهي انتخاب و درك خود احترام خواهم كرد.
من هيچ بدبين نيستم. نميگويم تقلب ميشود يا نميشود. نميگويم بهترين و شايستهترين فرد امكان انتخاب شدن دارد يا نه. اما ميگويم كه هر چه باشد اين تجربه براي من بهتر از مسابقهي گلادياتورها براي تصاحب قدرت است. وقتي ميبينم كانديداها به ياد مردم افتيده اند، براي مردم سخن ميگويند، براي مردم برنامههاي خويش را تشريح ميكنند، با همديگر مناظره ميكنند، به سوالات خبرنگاران پاسخ ميگويند، ... همهي اينها برايم نشانهي خوشبختي اند.
امروز گلولهها به رأي تبديل شده اند. امروز دشنام به تبليغ تبديل شده است. امروز منطق جاي قلدري را تنگ كرده است. و امروز، من از زير برقه بيرون آمده ام و همچون يك انسان، از حق انتخاب و حق شهادت خود براي تاريخ و سرنوشت خود استفاده ميكنم.
من انتخابات را ارج ميگذارم. حس ميكنم رأي امروز من، راهي را باز ميكند كه نسلهاي آينده به انتخاب خود با حرمت و جديت بيشتر نگاه كنند.