دو شعر از ريحانه ايثار
نگاه كن اي رهگذر
چگونه در ثانيههاي مبهم
خداوند سكوت ميكند
گويي آرام آرام ميبارد
تا هستي دمي دختركي باشد
كه او هم به غمش ميگيريد
و به دريا ميآموزد كه آرام باشد
تا ماهيان دل دريا به آرامش
ساحل پناه نبرند.و دو درخت منتظر
چه صبور نظارهگر سكوت او
در ثانيههاي مبهم است.
وقتي خداوند سكوت ميكند
در آن دور دستها كسي منتظر است
كسي مينويسد چيزي شبيه باور
كسي آرام آرام ميبارد.
و شايد هر كسي چيزي شبيه عشق ميورزد
و اما تو اي رهگذر!
چگونه در ثانيهةاي سكوت خداوند
به حريم سايهها پيوستي
و دل آيند كوچك شصتي
و اينك خسته ام
دلتنگم
اي رهگذر!
وقتي تو به كوتش نميانديشي
رگبار سرخ را شاهدم.
**************
و اينك ثانيههاي سرد را عبور ميكنم
و من وهم برگي بيش نيستم
بودنم را پاهاي عابري
معنا خواهد كرد
حس عجيبي دارد قطره بودن
ديريست وقتي آسمان ماه دارد
حس عجيبي دارم
ماه هميشه شعر نيست
وقتي آسمان تب دارد
ماه وهم قطرههاي باران است.