وهم من
وهم من التيام خاموشي ساقههاست
كه در دو انجامش به زميني از هم گسسته بازگشت ميكند.
و ستارهها
كه ديگر چشم نميزنند
در انحصار آسمان پنجرهي چشمانم
و گوسفندان همسايه
كه هميشه هستند اما
صداي بعبع شان
هرگز به گوش آبها و علفها و يونجهها نرسيد
و آبها و علفها و يونجهها را
من دانستم كه چه ساده قرباني شدند.
***
و، وهم من كوچههاست
كوچههاي پيله بسته
كوچههايي كه شايد پروانه ميداد
ليك
افسوس كه ابريشم وجودش ضخيم بود.
و وهم من دستهايم است
كه در ميان دستهاي ديگران
به عنصري ناموزون شبيه است
و وهم من
حرف است كه از من به ناكجا پيش رفت
و هرگز هم باز نگشت...
*******
حباب حرفهاي من
پنجههاي خشك و حرف ناشنو
لغزش پياپي حباب حرفهاي من
حرفهاي من
آه،
واژههاي من هميشه خسته بود
وقتي از غريو باد
پردهي خيال نازكت
ميتپد درون قاب خالي سكوت من