در پرتگاه اندوه
فاطمه افشار
آسمان نیلی دلش دغدغه باریدن گرفته بود و میخواست ببارد. هوای دلش ابری بود و ابری....
میخواست ببارد تا آبی شود. تا اشعهی طلایی آفتاب با قدمهای استوارش صحن دلش را متبرک سازد و رنگینکمان امید بر آسمان دلش جلوهگری کند.
اشک، آن سپاهِ زلال و پاک، آن همدم لحظات تنهایی اش، بدون اینکه کسی به بدرقه اش بیاید میدان نیلوفری چشمانش را بدرود میگفت و راهی دیار غربت می شد.
تمام امیدِ دلش به آهی سرد تبدیل شد که شهادت از غمی میداد که در گوشهی دلش لنگر انداخته بود و آهسته و بیصدا آنجا را، آن پناهگاه همیشگی اش را، ترک می گفت.
میدان چشمانِ آبی اش را به دست اشکهایش رها کرده بود و چشمهایش برخلاف دفعات قبل به دست سپاهی اسیر بود که پی در پی در آن رژه میرفتند؛ به سوی ناکجا آباد زندگی.
نمیتوانست به اشکهایش میدان ندهد. زیرا او به امید دلی بود که آفتابیست و دغدهی ابرهای سرگردان در آن به چشم نمیخورد. او از این خسته بود که دلش همیش میزبان ابرهایی باشد که از ناکجا ابادِ زندگی به آن پناه میآوردند.
آسمان آفتابی از آنِ دلی است که از دست میدهد تا به دست آورد.
زندگی نیز تکرار همین آفتابی شدنهای دل است.
ابریِ ابری، باز باران و تگرگ، باز مرگِ اشکها، باز رفتن ابرهای سرگردان و باز آفتابِ طلایی....
همه و همه دوران آفتابی شدن یک دل است. او میدانست دلش آفتابی نمیشود باز می گریست و میان صدای هِقهِق گریه، بدون صدا، اما با فریاد میگفت:
کاش بودی تا میتوانستم باز هم گرمی آغوشت را احساس کنم! خیلی زودتر از آن که فکرش را بکنم مرا تنها گذاشتی مادر!
به خودش جرأت داد تا باز هم قلاب را به دست گرفته و تارها را بر تن قالی گره زند. میخواست با کم شدن هر گره از قالی اندوه دلش نیز کاسته شود. ولی افسوس....