من در آرام بودن معنا نمییابم
مقداد صالحی

تذکر: متن ذیل نامهای است که مقداد صالحی به تاریخ 23 دلو 1388 برای جمعی از معلمان خویش فرستاده است. در این نامه آنچه بیشتر از همه جالب و قابل توجه است، دیدگاهها و برداشتی است که مقداد از محیط جدید خویش ارایه داده است. به همین خاطر بود که ترجیح دادیم آن را در سایت معرفت بگذاریم تا خوانندگان عزیز نیز بتوانند آن را خوانده و دیدگاهها و نظریات خویش را در این مورد ارایه دارند.
مقداد صالحی هستم و فعلاً در منگولیا زبان منگولیایی میخوانم و سال بعد قرار است رشته ام را انتخاب کرده و رسماً وارد درسهای دانشگاه شوم. در چهارم حوت سال 1367 در مشهد که شهریست در ایران در خانواده ای عزیز و مهربان متولد شدم که همیشه و همیشه در گذراندن تمام مراحل زندگی ام نیرو دهنده و حمایت کننده ام بوده اند. تا سال 1376 در همانجا بودیم. سپس به افغانستان آمدیم و با ورود طالبان به افغانستان دوباره راهی ایران شدیم و برای چهار سال در آنجا ماندیم و بعد از آن به پاکستان مهاجر شدیم. پس از یکسال اقامت در پاکستان با سرنگونی رژیم طالبان به افغانستان بازگشتیم. تابستان سال 1381 بود که شامل صنف اول لیسهی عالی معرفت شدم. در واقع اگر بهتر بگویم یک بار دیگر متولد شدم. با ورودم به معرفت بود که زندگی ام حالتی دگرگونه به خود گرفت. به شناخت تازه ای از خودم، تاریخم، مردمم و خدایم دست یافتم. در همانجا بود که با مفاهیمی چون «بودن» و «ماندن» و زندگی و تاریخ و دین و دنیا و خدا و شیطان و انسان و امثال آن که هر کدام شان دریایی از شناخت و زیبایی را در خود داشتند آشنا شدم. نمیگویم که خوب خواندم و خوب پیش رفتم و خوب آشنا شدم که هرگز این چنین ادعایی را نداشته ام و ندارم. وقتی خودم را در چنین شرایطی میبینم در مییابم که خیلی کند و ضعیف حرکت کردم ولی دایم تشویقهای خانواده و معلمان و عزیزانم بود که مرا وا میداشت که بیشتر تلاش کنم و بیشتر در حرکت به سوی بودن و شدن و ماندن و رفتن سهم بگیرم. نقش مادر مهربانم که همیشه و همیشه با تمام سختیها و تنهاییهایی که بود، برازندهتر از همه بود و باز هم اوست که برایم امید به آیندهی زیبا میدهد. سال 1387 بود که از صنف دوازدهم معرفت فارغ شدم و در زمستان همان سال نامم در لست شرکت کنندگان بورسیه ای که از جانب دولت منگولیا اعلان شده بود قرار گرفت و موفق به گرفتن این بورسیه گردیدم. در تابستان سال 1388 راهی منگولیا شدم و اکنون چند ماهیست که در اینجا زبان منگولیایی میخوانم.
استادان نهایت عزیزم، امیدوارم که حالتان خوبِ خوب باشد و کارها و فعالیتهای تان به خوبی و موفقیت پیش رود و سالم و سر حال باشید. دلم برای همهی تان خیلی تنگ شده است؛ برای همهی استادان، شاگردان، خانواده، مکتب، محیط و... برای همه. دایم تلاش میکنم حداقل با کاری که میکنم بتوانم تقاص این دلتنگیها را پس دهم.
گاه گاهی نه که خیلی وقتها دلم میخواهد که آرامِ آرام باشم در سکوت محض! نمیدانم که چه میشود ولی این احساس برایم رخ میدهد. آن وقت به خودم بیشتر غرق میشوم و بیشتر به خودم فکر میکنم؛ به کارکردهایم؛ به داشته هایم؛ به خدایم؛ به مردمم؛ به شرایط؛ به همه چیز. و خلاصه بیشتر در خودم غرق میشوم. همه چیز برایم میشود فکر! نمیدانم که نام این حالت را چه بگذارم. ولی در آن مدت بیشتر خودم میشوم. میدانید که چه میگویم؟ آیا گاهی شده است آنقدر به مصروفیتهایی که زندگی برای ما آدمها میسازد گم شوید که یکباره دریابید چقدر از خودتان فاصله گرفته اید؟ اگر شده است شاید درکش برای تان آسانتر باشد. گاهی من نیز این را درمییابم که چقدر از خودم دور میشوم. آن لحظه بیشتر مرا به خودم برمیگرداند. بیشتر به مقداد برمیگردم وقتی برمیگردم میبینم مقداد تنها نشسته است و انتظار مرا میکشد و با برگشتنم چقدر بخشندهوار مرا در آغوش میگیرد و امانم میدهد گویا خیلی نگرانم بوده است و خیلی انتظارم را کشیده است آنگاه احساسی عجیب سراپای وجودم را فرا میگیرد.
به هر حال، میخواهم بیشتر از افکارم، از احساساتم و از داشتههای جدیدم بگویم.
وقتی از افغانستان پرواز کردیم، به جانب دهلی و سپس چین و بعدش هم منگولیا؛ در راه به خوبی دریافتم که با چه دیدی به طرفم، به منِ افغان نگریسته میشود. از آن قبل میشنیدم و این بار با چشمان خود عملاً دیدم. اگر چند از آن قبل نیز دیده بودم؛ زمانی که در ایران و پاکستان بودم؛ ولی آن وقت چون کودک بودم کمتر احساس میکردم. اما حالا بیشتر درک میکردم. اگر اشتباه نکنم، شریعتی میگوید: اگر میخواهی آرام باشی نفهم. ولی من این بار میفهمیدم؛ چون دریافته بودم که من دیگر در آرام بودن معنا نمییابم، یا شاید هم همین آرامشی را که همه از آن حرف میزنیم برای عده ای نیاسودن باشد و همین نیاسودن برای بعضی ها خود آرامش است که به گونههای مختلف تعبیر میشود. ولی هر چه باشد نقطهی مشترک تمام آرامشها به خود نزدیک شدن است و چه زیباست آن زمانی که انسان خودش باشد. و خلاصه این بار اندکی میدانستم. به همین دلیل بیشتر درک کردم. در میدان هوایی میدیدم که همه را زود زود وارسی کرده و روان میکنند و کار و جریانِ رسمیات شان زود تمام میشود؛ اما نوبت به منِ افغان که میرسد باید معطل شود و نه تنها مشکلی برای خود ما باشد که دیگران را هم معطل میکند. در هند، چین و در همه جا این را به وضاحت دیدم که تا چشم به پاسپورتم که بیانگر هویت افغانی ام بود، میخورد نگاهها تغییر میکرد. هر کس وقتی میپرسید از کجایی؟ با جرأت گفته نمیتوانستم از افغانستان. دلم سخت میگرفت. و چه سخت است هنگامی که کسی از خود گفتن یا خود را معرفی کردن بشرمد.
البته این تنها تجربهی تلخ من در خارج نبود و نیست. یادم هست وقتی در ایران بودیم در کوچه پس کوچههای شهر مرا به نام افغانی خورد میکردند. مادرم میگفت: پسرم خیر است. افغانستان که رفتیم دیگر همه چیز حل میشود. و من دلم به این خوش بود. بالاخره به افغانستان آمدیم. غرور کودکی سرا پایم را فرا گرفته بود که افغانم و اینجا حداقل راحتم. چندی نگذشت که دیگر من افغان نبودم. باز هم تحقیر میشدم، اما اینبار نه به نام افغان، بلکه به نام هزاره! مانده بودم که یعنی چی؟! چطور من آنجا که باید حقارتش را بکشم افغانم و اینجا که حداقل باید بخاطرش آرامتر باشم، دریابم که هزاره ام. ولی یک چیز همچنان تغییر نکرده بود: «بار دوش حقارت را کشیدن». هر چه بیشتر میرفتم نامها تغییر میکرد و لی حقارت همچنان با من بود، حتا در بین خود هزارهها. جالب اینکه کودکان، ما را ایرانیگک میگفتند. از آن هم که پیشتر میرفتم، باز هم درزها را در بین قومم بیشتر مییافتم: به نام حزب و مذهب و دسته و ولایت و شهر و.... و این سوال هنوز هم که هنوز است همراهم باقیست که چرا باید همیشه حقیر باشیم؟
استادان بزرگوارم، دایم دارم با تمام وجودم تلاش میکنم و این را برای تان قول میدهم که در راهِ دوری احساس حقارت از وجود تک تک مان تلاش خواهم کرد تا روزی رسد که با افتخار از خود نام ببریم. اینکه چه وقت آن زمان خواهد رسید و چقدر این راه طولانی خواهد بود، هنوز درست نمیدانم؛ ولی با تمام نیرو تلاش میکنم. خیلیها با این احساس که «با یک گل بهار نمیشود» خود را کنار میکشند، ولی بی خبر از آنند که همه منتظر آن یک گل اند که در کنار شان باشد ولی میدانم که خیلیها در این راه تلاش میکنند و دایم به بودن آن عزیزان قوت قلب میگیرم.
من اندک اندک دارم از آزادی که در خیلی از جاها تعبیر میشود خسته میشوم. به عقیدهی من آزادی نعمتی زیباست که انسان در سایهی رحمت آن حرکت میکند. ولی متأسفانه امروز آزادی را سخت خلاصه کرده اند. آنقدر خلاصه که انسان از آزادی بگریزد تا به آن آزادی برسد. شاید این درک من از محیط جدیدم غلط باشد؛ اما به هر حال برداشتی است که دارم. در اینجا اکثراً وقتی کسی بخواهد آزادی را معرفی کند، بزرگترین وجهی آزادی را در محفلهای آزاد و رقصیدن و نوشیدن و این طرف رفتن و آن طرف رفتن میدانند. با آنکه خوب درک میشود که در پشت نگاههای شان چقدر خسته اند، ولی همچنان شیپور خوشحالی میزنند. به وضاحت میتوان یافت که نگاههای شان به دنبال چیز دیگری اند که هنوز نیافته اند و آن آزادی واقعی است که همه به دنبال آنیم. ما که میگوییم نداریم و دنبالش میگردیم و اینها که ادعا دارند به دست آورده اند، هم بیشتر از ما آن را جستجو میکنند. شاید من هم واقعاً نمیدانم که معنای آزادی چیست؟ ولی حد اقل این را میدانم که بزرگترین جلوههای آزادی چیزهایی نیست که اینها میگویند.
تا در افغانستان بودم فکر میکردم که مردم ما بیشتر از هر مردم دیگری به کمبود عاطفه دچار اند؛ به کمبود عشق، به کمبود محبت. ولی حال دریافته ام که نه، خیلیهای دیگری هم هستند که بیشتر از ما نیازمند به عاطفه اند؛ کسانی که ما آنان را غرق عاطفه میدانستیم. البته در دنیای عشق و عاطفه هر چه هم که ببخشی و داشته باشی کم است، ولی من قبلاً این مشکل را مشکل تنها خودمان میدانستم، ولی حالا دریافته ام که تنها ما نیستیم، که خیلیهای دیگر خیلی بیشتر از ما هم هستند. گاهی که با خود فکر میکنم، احساس میکنم عاطفه و عشق و محبت و ایمان را درست همین آزادی که تعریفش را کرده اند، لگد مال ساخته است. در سایهی همین آزادی، عاطفهها کمتر شده است؛ البته آزادیی که تعریفش را میکنند و بزرگترین جلوههایش را چیزهایی میگویند که قبلاً ذکر کردم. دوست ندارم ضمیر آنها و من و ما را زیاد استفاده کنم و خود را دگرگونه جلوه دهیم.
سوالی که خیلی وقتها سراغم را میگیرد این است که واقعاً پیشرفت یعنی چه؟ تمدن به کدام سو در حرکت است؟ هدفش چه بوده است، چه هست و تا چه حد توانسته است خواستههای خود را برآورده کند؟ دکتر شریعتی میگوید: تمدن امروز در یک چیز خلاصه میشود «از بین بردن آرامش زندگی بشر، برای به دست آوردنِ امکانات بیشتر برای راحتی زندگی.» آیا واقعاً چنین است؟ چرا استاد سالخوردهی ما میگوید در گذشتهها دنیا خیلی قشنگتر و زیباتر بود تا دنیای امروزی. در حالیکه امروز بشر بیشتر از هر زمان دیگری در تلاش این است که زندگی زیباتری داشته باشد. جوابش را واقعاً نمیدانم چیست؟
استادان عزیز! اینجا دولت و ملت یار نزدیک هم نیستند. منظورم این است که وقتی بیشتر عمیق میشوم در مییابم که مردم، مخصوصاً جوانان، را اگر بخواهم با افغانستان مقایسه کنم به حکومت و دولت خویش زیاد فکر نمیکنند و زیاد از کارهایش باخبر نیستند. آن طوری که در افغانستان شاهد بودم، فعالیتهای جوانان در اینجا بسیار کم است. جوانان اینجا بیشتر به علوم ساینسی و مسایل مرتبط با تکنولوژی علاقه دارند و در این بخش فعالترند و از علوم انسانی خبری نیست و اگر هم هست خیلی کم است. به همین دلیل است که جلسات و مباحث در این موارد در بین جوانان خیلی کم به چشم میخورد. حتا برای فکر کردن به مسایل جمعی و اجتماعی و انسانی و این طور چیزها سن خاص قایل اند. این را میگذارند برای سنین بالاتر. مثلاً جوانانی که در سنین بیست تا بیست و پنج سال قرار دارند اصلاً خود را در این گونه مسایل دخیل نمیسازند. در حالی که میبینی از لحاظ سطح درسی خیلی بالا اند. افراد در سنین خیلی کوچکتر از ما دانشگاه را تمام کرده اند. اینجا در سطح لیسانس بودن خیلی مرحلهی پایین و ابتدایی است. ماستر بودن امری معمولی به حساب میرود؛ ولی از لحاظ قوهی درک مسایل اجتماعی و انسانی در سطح خیلی پایین قرار دارند.
طوری که من باور دارم، باید امکانات کمتر و استفاده از آن بیشتر باشد؛ ولی تاجایی که من متوجه شده ام اکنون فورمول دارد بر عکس میچرخد: امکانات روز به روز بیشتر میشود ولی دستاوردها و استفاده نظر به امکانات کمتر.
نکتهی دیگر اینکه وقتی با مردمان دیگر مینشینیم، در مییابیم که واقعاً چقدر اسلام و مذهب را در نظر دیگران خورد و ذلیل ساخته ایم، یعنی برداشتی را که ما از اسلام و دین و مذهب تقدیم دیگران کرده ایم چقدر ذلیل بوده است. همه اسلام را با وجههی ملاعمر و بن لادن و امثال آن میدانند و از اسلام فقط حق دو زن و سه زن داشتن مرد و این طور مسایل را تصور دارند. مردم تا حد زیاد از مذهب بیزارند. این که به مذهب خاصی عقیده ندارند، یکی از بزرگترین افتخارات شان است و چندین بار آن را برای ما ذکر کرده اند.
من قبل از آنکه به اینجا بیایم احساس میکردم که چقدر نسبت به دیگران از لحاظ قوهی ذهنی و نیروی درک مسایل در مرتبهی پایینتری قرار داریم، ولی حالا دریافته ام که اگر واقعاً تلاش کنیم خیلی هم نیرو و توان برای انجام کارهای بسا بزرگتری داریم. خیلی هم بیشتر از یک امریکایی و چینایی و کوریایی و جاپانی و غیره مردمان جهان. من این را به وضاحت دریافته ام که نیروی ما برای کار خیلی هم بالاتر است. من وقتی از کارهایی که در آنجا رخ داده است و آن هم با آن امکانات کم و نیروی انسانی اندک خیلیها تعجب میکنند که چطور میشود اینگونه کار کرد. وقتی عکسهای مکتب را میبینند، و فعالیت آن را از آغاز تا حالا مقایسه میکنند، تعجب میکنند که واقعاً در جامعهای جنگ زدهی مثل افغانستان که امیدی برای ماندن نیست و مردم با هزار و یک مشکل دیگر مواجه اند، و امکانات بسیار کم در اختیار دارند، چطور میشود که چنین کارهای بزرگ بزرگ را انجام داد. اما من عقیده دارم که فقط کافیست اندکی تلاش کنیم و استعداد و نیروی کاری خویش را بشناسیم، آن وقت خیلی خیلی کارهای بزرگ را ولو با امکانات کمتر انجام داد.
خوب، از درسهایم برای تان بگویم: سمستر اول ما تمام شد و سمستر دوم هم دو هفته ایست که شروع شده است. در سمستر دوم یک کتاب دیگر هم علاوه شده است که در آن بیشتر مسایل مرتبط با منگولیا مطرح شده است. حجم درسهای ما هم در این سمستر خیلی بالاتر رفته است و نیاز به کار بیشتر دارد.
چند روز پیش یک مسابقه از طریق یکی از تلویزیونهای معروف اینجا ترتیب داده شد که من نیز در آن شرکت کرده بودم. در این مسابقه چهار گروپ پنج نفری بود که گروپ ما اول شد. برنامه اش در یکشنبهی بعدی ( 2010/02/24) پخش میشود. این روز مصادف با اولین روز سال نو منگولیا است که به نامِ «سّغّن سّر» یعنی «ماه سفید» یاد میشود. این جشن که برای سه روز است، به شکل سنتی گرفته میشود و برای مردم منگولیا حتا از سال جدید میلادی هم مهمتر و با شکوهتر است. مردم همه به خانهی یکدیگر میروند و غذایی به نام «بُوز» میخورند که مثل «منتو» است. به همدیگر تحفه میدهند و خلاصه با شکوه میگیرند. برنامههای من هم فعلاً بیشتر بر محور زبان میچرخد که کتابهای درسی هست و دیدن فیلم و مطالعهی کتابهای بیرونی و سر زدن به انترنت و گاهی برنامه ی ورزش و در کنار آن برنامه ای گرفته ام برای درسهای مقدماتی و فقط آشنایی با روابط بین الملل که هفته ای سه روز دوساعته در دانشگاه ما است. در این برنامه هر کس کار مرتبط با خودش را انجام میدهد و من هم در کنار مدیر روابط خارجی همان بخش هستم تا از وی چیزهایی را یاد بگیرم. این بخش در واقع یک بخش تعلیمی نیست، بلکه یک بخش مهم دانشگاه است که ما هم میرویم تا تعلیم ببینیم و فکر میکنم برنامهی خوبی است هم برای یادگیری بعضی مسایل و هم برای تقویت بیشتر زبان.